نقد نظریه تجربه دینی

نقد نظریه تجربه دینی
آنچه به عنوان تجارب دینی است، برای پیروان دین است نه برای رهبران معصوم و دین آور؛ زیرا اینان به کمک و عنایت خدا به حقانیت دین الهی می رسند نه با تجربه؛ اکثر مباحث مطرح شده در این نظریه، بدون دلیل و صرفا با شاهد آوردن تبیین شده است. توجه به تجربه دینی هر چند غالبا از جانب برخی افراد غیر مغرض با انگیزه ای خیرخواهانه همراه بوده و به منظور دفاع از حریم دیانت صورت گرفته است، نباید به کنار گذاشتن عقل و برهان بیانجامد و باید عقل و شهود را در جایگاه شایسته خویش نشاند. پاسخهای بسیاری در جواب شبهه تجربه دینی و رویا انگاری وحی و موارد مشابه در زمینه وحی داده شده که به صورت مختصر به برخی از آنها اشاره می کنیم:

(بیشتر…)


پیامدهای نظریه تجربه دینی

پیامدهای نظریه تجربه دینی
۱. وحیانی یا الاهی نبودن ساختار قرآن و غیر آسمانی انگاشتن آن؛ زیرا دستاوردی زمینی است که ریشه این تحلیل به قراردادی اومانیسم به جای خدا محوری باز می گردد.
۲. نفی عصمت پیامبر و دخالت پیامبر در وحی و خطا پذیری و عصری شدن وحی.
۳. نفی انقطاع وحی و انکار خاتمیت. زیرا معتقدند تجربه نبوی یا شبیه به تجربه پیامبران به طور کامل قطع نشده و همیشه وجود دارد و مجال برای بسط تجربه نبوی باز است.
۴. شریعت زدایی و نفی کمال فقه و عبودیت زدایی؛ زیرا طبق این نظریه دین خاتم داریم اما فهم و فقه خاتم نداریم.
۵. نفی اعجاز و توانایی دیگران در خلق شبیه قرآن.
۶. تنزل وحی به یک تجربه عادی و حذف اصول اجتماعی دین؛ زیرا وحی و دین به یک احساس و سلیقه فردی متنزل شده که هر انسانی می تواند با نگاه به احساس و تجربه خود تفسیر ذوقی و فردی از دین ارائه دهد و اصول اجتماعی و حتی آموزه های عقیدتی و عملی دین را از دین حذف کند.
۷. تکثر دین به عدد تکثر تجارب دینی؛ زیرا به دلیل بشری بودن برای همه انسانها عام و ساری خواهد بود و به عدد صاحبان تجربه دینی ، دین خواهد بود. تفسیر تجربه های دینی هم متفاوت بوده و باعث اختلاف فهم دینی می شود.
۸. دین و آموزه های دینی در اثر توجیهات و تبیین های بشری به امری عرفی تقلیل می یابد و به جای اینکه معرفت بخش و هدایتگر مردم به تعالی و ترقی باشد، به دنبال تغییر ذائقه و فرهنگ و عرف مردم، خود را با آن تطبیق داده و دنباله روی آن می شود.

 

نوشته: م.ر.خوشاب


وحی و تجربه دینی و رویاانگاری

وحی و تجربه دینی و رویاانگاری
شاید بیراهه نباشد که شبهه پیروی وحی از تجربه دینی را از نوع جدیدترین و پربحث ترین شبهات پیرامون وحیانی بودن قرآن قلمداد کنیم که پس از یاس و نومیدی معاندان و کینه توزان به ساحت مقدس قرآن و نبی اکرم(ص)، با طرح این بحث و پرداختن و شاخ و برگ دادن به آن، قصد در تقدس زدایی از مهمترین نص موجود مسلمانان دارند که البته شبیه جهد آبا و اجدادی خویش، پف کردن در نور خداست. و البته برخی دیگر هم به خیال خام خویش در صدد دفاع از شریعت اسلام و به روز نشان دادن آن و عجز در اثبات رابطه و گفتگوی نبی و خداوند، شبیه آنچه در ادیان رایج غربی است، دست به دامن این مبحث شده و از چاهی به چاه ویل و بی انتهای دیگری سرازیر شده اند.

(بیشتر…)


ادعای اقتباس اسلام از ادیان و فرهنگ های مختلف جهان

ادعای اقتباس اسلام از ادیان و فرهنگ های مختلف جهان
از شبهات قدیمی در زمینه مصادر قرآن، بحث اقتباس قرآن از ادیان دیگر است. مثلا شخصی به نام “ابن وراق” معتقد است قرآن دارای هیچ عقیده ای که پیشینیان به آن اشاره نکرده باشند نیست و داستانهای قرآن را متاثر از عهدین می داند که محمد (ص)در مسافرت هایی، از دیر نشینان و خاخام ها کسب کرده و آموخته است. برخی دیگر دو مصدر و منبع در مورد معارف قرآنی قائل شده اند: اول محدوده جغرافیایی و زندگی اجتماعی و دینی و فرهنگی جزیره العرب و دیگری یهودیت و مسیحیت و عقاید و آداب و سنن دیگر ملتها.
اما در پاسخ باید گفت که :
۱. به ادعای تاریخ، پیامبر اسلام امی بوده است (به بخش امی بودن پیامبر در همین فصل مراجعه شود)
۲. هیچ ارتباط تفصیلی و مستمر مابین پیامبر(ص) با پیروان ادیان دیگر وجود نداشته و در حد ملاقات گزارش شده است. پیامبر(ص) قبل از بعثت تنها دو مسافرت داشته اند؛ یکی در ۱۲سالگی با عموی بزرگوارشان و ملاقات با بحیرا در حد چند ساعت، (که برخی این دیدار را نیز منکرند و می گویند اثری از بحیرا در تاریخ نیست و بر فرض ملاقات محمد نوجوان، چقدر می توانسته به عقاید مسیحت تسلط یابد به طوری که ۳۰ سال بعد آنها را به صورت دینی جدید ابلاغ کند) و دیگری در حدود۲۰یا ۲۵سالگی برای تجارت به گونه مشارکت با خدیجه سلام الله علیها (به گفته یعقوبی پیامبر(ص) هرگز اجیر کسی نشده است)؛ که وضع مسافرت ایجاب نمی کرده است که پیامبر(ص) وقت گفت و شنود با کسی داشته باشد و نقل تاریخی نیز در این زمینه وجود ندارد.
۳. عدم طرح ادعای اقتباس از سوی مخالفان صدر اسلام؛ چون ایشان ارتباطی با دانش آموختگان و عالمان دیگر نداشتند، هیچگاه چنین مطلبی به ذهن آنها نمی رسید، که اگر بود بر ضد اسلام بهره برداری می کردند. چنانکه یهود در اوایل هجرت، قبله بودن بیت المقدس را نوعی ضعف برای اسلام قلمداد کردند. و حتی در این صورت خود اهل کتاب مدعی می شدند که محمد(ص) قرآن را از آنان آموخته است.
۴. داستانهای مطرح شده در قرآن با سایر کتب دیگر ادیان، تفاوت جوهری دارد. روح حاکم بر قرآن، تقدس و عصمت انبیاست و بر عکس روح قالب در کتب ادیان دیگر مانند عهد عتیق و جدید، طرح اتهامات و جسارتهایی است که به پیامبران وارد کرده اند.
۵. در بسیاری از داستانهای قرآن شبیه هود و صالح و شعیب، اثری در عهدین نیست.
۶. هیچ گزارشی از ترجمه عهدین به زبان عربی در دست نیست. اساسا زبان عربی بدوی چنین قابلیتی نداشته است و بیشتر مورخان تاریخ ترجمه این کتب را اواسط خلافت بنی امیه می دانند.
۷. اگر آموزگارانی بودند که به پیامبر آموزش دهند، چرا نخبگان عرب از محضر آنها استفاده نکردند تا شبیه محمد(ص) سخنانی بیاورند و به جهانیان عرضه کنند.
۸. اشتراک اسلام با سایر ادیان معلول وحیانیتی است که خاستگاه مشترک تمام ادیان است که این همگرایی و هم روشی ادیان مختلف ریشه در سیراب شدن از یک آبشخور که آن هم کلام الهی است، دارند. و در خطوط کلی با هم اشتراک داشته و برآیند همه آنها به یک سمت و سوست.
۹. آموزه های قرآن در تضاد مستقیم با اعمال و رفتار اعراب جاهلی است و در مورد برخی شباهتها مثل طواف خانه خدا باید گفت این اعمال ریشه ابراهیمی دارد ولی کیفیت طواف ها با هم متفاوت است.
۱۰. قرآن در آیه ۱۰۳ سوره نحل در پاسخ به کسانی که قرآن را نتیجه آموزه های بلعام نصرانی و عایش و .. به پیامبر می دانند تاکید می کند، زبان کسی که این را به او نسبت می دهند گنگ و نارساست و این قرآن زبان عربی روشن است. یعنی این شخصی که شما معلم پیامبر(ص) می دانید اعجمی و غیر فصیح است و نمی تواند فصیح سخن بگوید: ﴿وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّهُمْ یَقُولُونَ إِنَّما یُعَلِّمُهُ بَشَرٌ لِسانُ الَّذی یُلْحِدُونَ إِلَیْهِ أَعْجَمِیٌّ وَ هذا لِسانٌ عَرَبِیٌّ مُبین.نحل/۱۰۳‏﴾
۱۱. اگر وحی اقتباسی بود و ساخته خود پیامبر(ص)، چرا در مواردی که به نفع خودش بود وحی نمی ساخت؟ مثل جریان اِفک که وحی یکماه منقطع و ایشان تهمت های زیادی را متحمل شدند.
۱۲. خبرهای غیبی مانند پیروزی رومیان و همچنین عدم تناقض در قرآن شاهدی بر اقتباس نگرفتن از منابع دیگر است که در فصلهای بعد به این مباحث خواهیم پرداخت.
۱۳. قرآن به تحریف و دستبرد کتب عهدین اشاره کرده است: ﴿یُحَرِّفُونَ الْکَلِمَ عَنْ مَواضِعه. کلمات خدا را از جایگاه اصلى‏ اش و معناى حقیقى‏ اش تغییر مى ‏دهند. مائده/۱۳﴾. اگر پیامبر(ص) مطالبش را از عهدین گرفته، چطور آنها را تضعیف کرده که این خود باعث تضعیف کتاب خود می شود.

 

نوشته: م.ر.خوشاب


لفظ و معنا از جانب خداوند

لفظ و معنا از جانب خداوند
سه دیدگاه در مورد اینکه چه چیزی بر پیامبر نازل شده است وجود دارد:
۱. لفظ و معنا هر دو از سوی خداوند نازل شده است.
۲. جبرئیل معانی را بر پیامبر القا کرده وپیامبر آن معانی را در قالب الفاظ عرب قرار می داد.
۳. جبرئیل معنا را بر پیامبر القا و با این الفاظ به لغت عرب تعبیر می کرد و اهل آسمان آن را به زبان عربی می خوانند و همانطور نازل می شد.
آیات قرآن آشکارا از وحیانی بودن الفاظ و ساختار عربی سخن گفته است: ﴿إِنَّا أَنْزَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُون‏.ما آن را قرآنى به زبان عربى نازل کردیم تا شماتعقّل کنید.یوسف/۵﴾ و ﴿إِنَّا جَعَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُون‏.که ما آن را [به زبان‏] عربى قرار دادیم تا [در آن‏] تعقّل کنند. زخرف/۳﴾. وحیانی بودن الفاظ منافاتی با نزول قرآن بر قلب پیامبر ندارد زیرا وحی از سنخ علوم حضوری است و این اتفاق جمهور مسمانان است که لفظ و معنا کلام خالق است و الفاظ و پوشاندن لباس لفظ به معنا و مفاهیم و چگونگی ترکیب و نظم این الفاظ نیز به وسیله خداوند است. تلاش گسترده پیامبر(ص) به منظور حفظ قرآن از تغییر و تحریف و دستور کتابت و تعلیم قرآن و تاکید بر قرائت مستمر همه حکایت دارد از اینکه واژه ها و جملات و ترکیبها نیز همانند محتوا و معارف بلند از جانب خداوند است. اینکه برخی معتقدند جبرئیل صرفا معانی را آورده و پیامبر(ص) آن را به ساختار زبان عربی در آورده است، پس چگونه می توان قرآن را معجزه بدانیم؟ در حالی که قرآن به صراحت تاکید دارد: ﴿نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمین‏*عَلى‏ قَلْبِکَ لِتَکُونَ مِنَ الْمُنْذِرین*بِلِسانٍ عَرَبِیٍّ مُبین‏‏.که روح ‏الامین آن را نازل کرده است‏. بر قلب تو، تا از بیم دهندگان باشى. به زبان عربى روشن و گویا.‏شعرا/۱۹۳-۱۹۵﴾آنچنان که در مورد موسی (ع) هم آمده: ﴿وَ کَلَّمَ اللَّهُ مُوسى‏ تَکْلیما. و خدا با موسى به صورتى ویژه و بى ‏واسطه سخن گفت. نسا/۱۶۴﴾ که تاکید دارد خداوند با همین کلام متعارف با موسی سخن گفت.
در قرآن ۳۰۰مرتبه خطاب قل استفاده شده است؛ یعنی وظیفه پیامبر در ابلاغ وحی فقط تکرار بی کم و کاست پیام الهی که در قالب الفاظ نازل شده، بوده است.
فلسفه انقطاع موقت وحی
از جمله سوالات در مورد وحی این است که چرا وحی موقتا قطع می شد؟ در پاسخ باید گفت از برخی آیات روشن می شود که پیامبر (ص) هر چه دارد از خداست حتی در نزول وحی از خود اختیاری ندارد. هر زمان خدا بخواهد وحی قطع می شود و یا برقرار می شود. شاید علت این باشد که پاسخی بوده به آنهایی که از پیامبر (ص) تقاضای معجزاتی طبق میل خود داشتند یا پیشنهاد تغییر آیه ای را می کردند، پیامبر(ص) پاسخ می دادند در این مورد اختیاری از خود ندارم:﴿ وَ إِذا لَمْ تَأْتِهِمْ بِآیَهٍ قالُوا لَوْ لا اجْتَبَیْتَها قُلْ إِنَّما أَتَّبِعُ ما یُوحى‏ إِلَیَّ مِنْ رَبِّی هذا بَصائِرُ مِنْ رَبِّکُمْ وَ هُدىً وَ رَحْمَهٌ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُون‏. و هرگاه براى مخالفان [به سبب تأخیر وحى‏] آیه ‏اى نیاورى مى‏ گویند: چرا آیه ‏اى از نزد خود انتخاب نکردى [تا براى ما بیاورى‏]؟ بگو: من فقط از آنچه که از سوى پروردگارم به من وحى مى ‏شود، پیروى مى‏ کنم. این قرآن دلایلى روشن از سوى پروردگار شماست و براى گروهى که ایمان مى ‏آورند، سراسر هدایت و رحمت است‏. اعراف/۲۰۳﴾

نوشته: م.ر.خوشاب


مصونیت وحی از خطا و القائات شیطانی

مصونیت وحی از خطا و القائات شیطانی
پیامبران در اثر نیل به مقامی که در آنجا اصلا باطل وجود ندارد، حق صریح را شفاف و روشن می دیدند و دریافت می کردند زیرا در بارگاه حق تعالی جز حق نیست و وسوسه شیطان در آن مقام راه ندارد. مراد عده ای از داستان سازی هایی مانند ورقه بن نوفل نیز ایجاد تشکیک در وحی نسبت به پیامبر(ص) و قداست زدایی از وحی و نیاز پیامبر(ص) برای تصدیق پیامبری خود به اهل کتاب عنوان کرده اند. راستی چگونه ممکن است پیامبر(ص) از نبوت خویش آگاه نبوده اما ورقه بن نوفل که اتفاقا بر حالت کفر هم از دنیا می رود، بشارت پیامبری او را می دهد! پیامبری که عقل کل امت بوده و حجابها از جلو دیده گانش کنار رفته بود. پذیرفتن این امر که رسول خدا(ص) در شرایطی مبعوث شد که آگاهی کافی درباره وضعیت خویش نداشته غیر ممکن است. البته تحمل وحی دشوار بوده و آغاز وحی نمی توانسته برای رسول خدا(ص) چندان عادی باشد اما نه به قیمت فراموشی ساده ترین اصول عقلی و دینی در امر وحی و نبوت.
اما باید گفت پیامبران از دو طریق آگاه می شدند که آنچه می شنوند وحی الهی است: اول اینکه در آن حالت یک نوع مکاشفه باطنی و احساس درونی که انسان را به قطع و یقیین کامل می رساند و هر گونه شک و شبهه را زائل می کرد و دوم اینکه آغاز وحی ممکن است با مسائل خلاف عادتی توام بوده که جز به نیروی پروردگار، ممکن نیست؛ همانگونه که موسی(ع) آتش را از میان درخت سبز مشاهده کرد، از آن فهمید که مساله یک مساله الهی و اعجاز آمیز بوده است. به تعبیر علامه در المیزان، آن قسم از کلام الهی که نامش را وحی گویند، ذاتا مشخص و معین است و هیچگونه شک و تردیدی در آن پیش نمی آید زیرا در آن صورت حجابی بین بنده و پروردگار نیست و وقوع اشتباه در آن از محالات محسوب است. وحی از سنخ علم حضوری و کاملترین نوع آن بوده و عبارت است از مشاهده حقیقتی که آن حقیقت مقوم هستی انسان است و انسان با علم حضوری ناب، مقوم هستی خود را که خدا و کلام خداست می یابد. وحی محصول تخیل هم نیست زیرا زندگانی پیامبر از چنین شرایطی و بستری خبر نمی دهد. بلکه برعکس، بعضی آیات بر پیامبر(ص) در محیط هایی مانند جنگ و مبارزه نازل می شد که نسبت آن به قوه تخیل و قوای درونی عادی محال است. و نزول قرآن طبق حوادث و جریانی بوده و علم اسباب نزول در این رابطه است نه اینکه پیامبر مطالبی را از خود تنظیم کرده باشد.
در باب خطاناپذیری وحی دو دسته دلیل عقلی و نقلی ذکر کرده اند:
۱. دلیل عقلی: الف) معرفت وحیانی، علم حضوری است. خطا، یا در فکر است و یا در حس؛ اما علم حضوری با قلب و روح پیامبر در تماس است.ب)پیامبر عقلا باید در دریافت و حفظ و ابلاغ وحی معصوم باشد چرا که حکمت الهی اقتضای هدایت انسانها به وسیله ارسال رسل و انزال کتاب آسمانی از طریق وحی را دارد و گرنه نقض غرض است. وجوب نصب نبی برای آن است که از خطای انسانها جلوگیری کند اگر این خطا برای خود او نیز روا باشد، باید برای او نیز امامی قرار داد و اگر خطا برای او جایز باشد بایستی او را نهی از منکر کنیم و متابعت قول و فعل او به کلی واجب نخواهد بود و ارزش او از عامه مردم هم پایینتر است زیرا در معرفت بالا دست به خطا زده است. ج) اگر الفاظ از طرف خدا باشد و پیامبر نقل کننده، خطا معنا ندارد و آیات قرآنی متعددی نشان دهنده این است که الفاظ هم از خداست. د)همچنین امی بودن پیامبر که عقلا نمی توان پذیرفت شخص امی از پیش خود مطلبی به این عظمت بیاورد. و هیچ ظهور و بروزی درمورد نابغه بودن پیامبر در کودکی و نوجوانی ایشان گزارش نشده است.ه) بر اساس قاعده لطف، بر خدا واجب است اسبابی را فراهم کند تا آنان را به اطاعت خدا نزدیک و از معصیت دور کند و این برخواسته از حکمت الهی است. در غیر این صورت نقض غرض از تکلیف است. پس باید شریعت و قوانین آن حفظ شود و خداوند آن را از هرگونه دستبرد حفظ کند. در غیر این صورت هیچ حرف انبیا قابل اعتماد نبوده، اما قرآن مطلق اطاعت از نبی را مطرح کرده است.
۲. دلیل نقلی: اولا پیامبر در مرحله دریافت کلام خدا مصون از خطاست: ﴿وَ إِنَّکَ لَتُلَقَّى الْقُرْآنَ مِنْ لَدُنْ حَکیمٍ عَلیم‏. یقیناً تو قرآن را از نزد حکیمى دانا فرا مى‏ گیرى ‏نمل/۶﴾ در ساحت لدن باطل راه ندارد؛ ثانیا پیامبر در مرحله حفظ هم معصوم است: ﴿سَنُقْرِئُکَ فَلا تَنْسى‏. به زودى قرآن را بر تو مى خوانیم، پس‏ هرگز فراموش نخواهى کرد.اعلی/۶﴾؛ و ثالثا در مرحله ابلاغ هم معصوم است : ﴿وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوى‏* إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْیٌ یُوحى‏. و از روى هوا و هوس سخن نمى‏ گوید* گفتار او چیزى جز وحى که به او نازل مى ‏شود، نیست‏.نجم ۳و۴﴾.
در پایان این بخش بد نیست به نمونه ای از اسرائیلیاتی که به نام افسانه غرانیق مشهور است و به ساحت مقدس پیامبر جسارت کرده و متاسفانه به جوامع حدیثی مسلمانان راه یافته ، اشاره ای داشته و توضیحاتی ارائه دهیم.
در مورد افسانه غرانیق گفته اند سران قریش از پیامبر(ص) درخواست داشتند برای رفع اختلاف، خداوند یکدیگر را بپذیرند و در همین موقع سوره کافرون نازل شد. با این حال پیامبر(ص) علاقمند بود با قریش کنار بیاید. روزی در کنار کعبه سوره نجم را می خواند که شیطان بر زبانش این دو جمله را جاری ساخت: “تلک الغرانیق العلی منها الشفاعه ترجی” به این معنا که اینها غرانیق (یک نوع مرغ آبی) عالی مقامند و شفاعت آنها مورد رضایت است. شادی در مسجد بلند شد که محمد خدایان ما را به نیکی یاد کرده است. دوباره فرشته نازل شد و پیامبر(ص) را بار دیگر به پیکار با مشرکان مامور ساخت و گفت این دو جمله را شیطان بر تو جاری ساخته است.(تفسیر طبری، ج۲)
اما در نقد این افسانه سخیف باید متذکر شد:
۱. از نظر بررسی سندی باید گفت همه راویان این قصه جز طریق سعید بن جبیر یا ضعیف است یا مقطوع. حدیث سعید هم مرسل است. اگر احتجاج به حدیث مرسل درست باشد در فروعات است نه در بحث عقاید. اسناد این حدیث به یک نفر تابعی می رسد که هنوز متولد نشده بوده است.
۲. در صدر سوره نجم خود قرآن به تکذیب افسانه پرداخته است: ﴿وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوى‏* إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْیٌ یُوحى‏. و از روى هوا و هوس سخن نمى‏گوید* گفتار او چیزى جز وحى که به او نازل مى‏شود، نیست‏.نجم ۳و۴﴾ و یا آیه ۴۴ سوره حاقه: ﴿وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنا بَعْضَ الْأَقاویل*لَأَخَذْنا مِنْهُ بِالْیَمین‏﴾ که اشاره دارد اگر پیامبر دروغ به ما می بست، رگ گردنش را قطع می کردیم، در تضاد آشکار است. و همچنین آیات ۷۳ و ۷۴ سوره اسری: ﴿وَ إِنْ کادُوا لَیَفْتِنُونَکَ عَنِ الَّذی أَوْحَیْنا إِلَیْکَ لِتَفْتَرِیَ عَلَیْنا غَیْرَهُ وَ إِذاً لاَتَّخَذُوکَ خَلیلا*وَ لَوْ لا أَنْ ثَبَّتْناکَ لَقَدْ کِدْتَ تَرْکَنُ إِلَیْهِمْ شَیْئاً قَلیلاً . و نزدیک بود که تو را از آنچه به تو وحى کردیم، بلغزانند تا غیر آن را از روى افترا به ما نسبت دهى و در این صورت، تو را دوست خود مى‏ گرفتند*و اگر تو را ثابت قدم نمى‏ داشتیم، همانا نزدیک بود اندکى به سوى آنان متمایل شوى‏.﴾ صریحا می گوید پیامبر به مشرکان نزدیک نشد و به آنان تمایل پیدا نکرد و لولا در ابتدای آیه۷۴ نیز امتناعیه بوده و اندک تمایل پیامبر به مشرکان نیز منتفی است.
۳. کسی که تمام مناصب و ثروت قریش را در راه آئین توحید ترک گفته بود نمی تواند بار دیگر مروج آیین شرک و بت پرستی شود.
۴. معلمان الهی به حکم عقل پیوسته با نیروی عصمت از انجام هر گونه خطایی محفوظند و اگر بنا باشد آنان نیز در امور دینی دچار اشتباه و خطا شوند اعتقاد مردم به سخنان آنان از بین می رود.
۵. چطور شیطان رانده شده درگاه خدا توانست بر برگزیده خدا پیروز شود و در قرآن باطلی را جای دهد، قرآنی را که اساس و روح حاکم بر آن مبارزه با بت پرستی است.
۶. قرآن به صراحت تسلط شیطان را بر بندگان واقعی خدا نفی می کند:﴿ إِنَّ عِبادی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطانٌ إِلاَّ مَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْغاوین‏. قطعاً تو را بر بندگانم تسلّطى نیست، مگر بر گمراهانى که از تو پیروى مى‏کنند. حجر/۴۲﴾
۷. در صورت صحت این داستان، کفار و مشرکین بهترین دستاویز برای تخریب پیامبر(ص) به دستشان می آمد مانند کنایاتی که درتغییر قبله به پیامبر(ص) وارد می کردند، اما در تاریخ گزارشی مبنی بر این، نقل نگردیده است.

 

نوشته: م.ر.خوشاب